نظر علي الطالقاني

176

كاشف الأسرار ( فارسى )

پيغمبر در مرض وفات خود : بياوريد نزد من صحيفه و دواتى به جهت آنكه بنويسم از براى شما كتابى كه گمراه نشويد بعد از من . پس طلب نمود عبّاس صحيفه و دواتى را . پس گفت بعضى از حاضران : پيغمبر هذيان مىگويد . پس به هوش آمد پيغمبر ( ص ) . عبّاس عرض كرد : اين است صحيفه و دوات كه حاضر كرده‌ام . فرمود : بعد از آنكه گفت گويندهء شما آنچه گفت ؟ پس رو نمود به حاضران و فرمود : محافظت كنيد مرا در اهل بيت من و وصيّت نمائيد دربارهء اهل ذمّه نيكوئى را و اطعام كنيد مساكين را و بسيار بخوانيد نماز را و وصيّت خير نمائيد دربارهء غلامان و كنيزان خود . بعد فرمود : و به درستى كه من هرآينه مىدانم كه بعضى از شما نقض كنندهء عهد من است و ظلم و ستم‌كننده بر اهل بيت من است . و اين سخن را همين مكرّر مىكرد و متّصل مىفرمود . 170 مؤلّف گويد از اين سه حديث هم ظاهر و هويدا شد كه آن فقرهء سوّم وصيّت پيغمبر ( ص ) كه ابن عبّاس جرأت اظهار آن نكرد و گفت يا پيغمبر نگفت يا من فراموش كردم ، چه بود . و اگر مىگذاشتند چه مىخواست بنويسد كه به واسطهء آن نوشتهء مختصرى كه در نامه و شانه بگنجد ، اختلاف ميان امّت پيدا نشود و هفتاد و سه فرقه ، يك فرقه باشند و آن همان فرقه باشد كه فرقهء ناجيه ايشانند . حديث پانزدهم . روايت كرده ابو سعيد خدرى ، كه بعد از وفات پيغمبر ( ص ) نامهء طولانى نوشت ابو بكر به اسامه كه بيا و به اذن من و عمر باز امير لشكر باش و به جنگى كه پيغمبر ( ص ) تو را مىخواست بفرستد و نشد ، اكنون برو . اسامه در جواب نوشت تو در كلّ امور بر خلاف پيغمبر بودى . آيا امر نكرد تو را به خروج با من ؟ آيا داخل نشدى تو و عمر از براى عيادت پيغمبر ( ص ) پس چون ديد شما را بدش آمد از تخلّف نمودن شما از ملحق شدن به لشكر من ؟ تا آنكه عذر آورديد به استعداد و مهيّا شدن و از من خواهش كرديد مهلت دو روز يا سه روز را ، پس فرستادم به سوى شما كسى را كه بكشد شما را و بيرون بياورد ، پس همان جواب را داديد . و هر وقت خدمت حضرت رسيديد مىفرمود : روانه كنيد لشكر اسامه را . و در هر ساعت اين سخن را مكرر مىفرمود تا آنكه بيرون آمد در ميان اين احوال و گفت : محمّد هذيان مىگويد . پس چگونه ادّعا مىكنى كه مخالفت نكرده‌اى امر رسول خدا را و حال آنكه مخالفت مىكنى همهء اوامر او را ؟ آيا حيا نمىكنى از اهل بيت او و حال آنكه مقدّم داشت ايشان را و مؤخّر داشت تو را به سبب فضيلت ايشان ، و امير نمود ايشان را بر تو و تو را امير نكرد بر ايشان ؟ و نامهء ابو بكر و جواب اسامه